تبلیغات در اینترنتclose
یه داستان واقعی
::: در حال بارگیری لطفا صبر کنید :::

نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم


تعداد بازدید : 29
نویسنده پیام
admin-zahra
آفلاین



ارسال‌ها: 102
عضویت: 9 /3 /1395
تشکر کرده: 170
تشکر شده: 131
یه داستان واقعی
شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد
سلام بچه ها اینی که مینویسم داستان نیست یه حقیقته و واقعا توی زندگی من اتفاق افتاده
تاثیرات زیارت عاشورا
من پدرم همونطور که میدونین19 آذر 94 به رحمت خدا رفت دقیقا مصادف با 28 صفر نزدیکی های اذان صبح
(شب قبلش حال پدرم خیلی خوب بود بدون کوچیکترین ناراحتی اومد خونه به مامانم گفت فقط سه روز مونده که زیارت عاشورامو تموم کنم آخه پدرم همیشه ماه محرمو صفر رو پیوسته زیارت عاشورا میخوند پدرم همیشه ارادت خاصی به امام حسین داشت اصا وصف نشدنی بود این ارادت
پدرم آشپزی هم میکرد سالها به عنوان خادم افتخاری درباره امام حسین توی هیتهای مختلف غذای نذری واسه امام حسین میپخت و اکثرا هم هزینه ای دریافت نمیکرد برای این کار و غذاهاش در حد عالی بودند و خوشمزه دو روز قبلش هم یکی از فامیلامون نذری داشت و از بابام خواسته بود که غذاشو بپزه قورمه سبزی و مثه همیشه عالی
اینا رو نگفتم واسه تعریف از آشپزی پدرم واسه این گفتم که بدونید ارادت پدرم به امام حسین چقدر بوده
پدرم در قید حیاتش همیشه آرزوی رفتن به زیارت امام حسین رو داشت و اما هیچوقت نتونست بره اینارو داشته باشین میگم بهتون قضیشو)
چون روز 5 شنبه بود و تا بیاییم و فامیلهای دور و نزدیکمون جمع بشن ظهر شد و تشیع جنازه موند برای روز بعدش یعنی جمعه
یکی از دوستای صمیمی پدرم که انسان معتقد و مومنی هست همون شب توی خواب میبینه که کلی آدم جلوی یه مسجد جمع شدند برای تشیع جنازه یه نفر و پیوسته از زمین و زمان انسان بهشون میپیونده از یکی میپرسه که اینجا کجاست و این شخص کیه که این همه آدم واسه تشیع جنازش اومده اون شخص به مسجد بزرگی اشاره میکنه و اسم مسجد رو مسجد حضرت آدم خطاب میکنه و میگه این شخص آقای ... و اسم پدر منو میگه
صبح روز بعد این خواب به حقیقت میپیونده و کلی آدم یعنی هرکی که توی این شهر بود برای تشیع جنازه پدرم اومده بودند داداشم میگفت یعنی بهشت زهرای مراغه تا به حال همچین تشیع جنازه ای رو توی خواب هم ندیده بود
روز بعدش هم توی خواب میبینن که پدرم خوشحال توی یه باغ هست دقیقا توصیف این خوابو نمیبینم
زمان زیادی گذشت تا اینکه هفته پیش دقیقا فک کنم 14 خرداد بود آره رفته بودیم سر خاک پدرم که مامانم گفت بابامو توی خواب دیده که با خوشحالی میگفت ببین بعد از اینهمه انتظار بالاخره رفتم زیارت امام حسین
صبح روز بعد یکی از همسایه هامونم گفت که این خوابو دیده
دیگه گریه امونم نمیده ....

دوستت دارم دیوونه
شنبه 22 خرداد 1395 - 10:22
وب کاربر ارسال پیام نقل قول تشکر گزارش
2 کاربر از admin-zahra به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند : shokraneh , bahareh ,
melika0082
آفلاین




ارسال‌ها: 75
عضویت: 16 /3 /1395
تشکر کرده: 49
تشکر شده: 53
یه داستان واقعی
RE : 1
خدا رحمتشون کنه باران جون

اجرشون با امام حسین




m e l i k a
شنبه 22 خرداد 1395 - 22:26
وب کاربر ارسال پیام نقل قول تشکر گزارش
1 کاربر از melika0082 به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند : admin-zahra ,
admin-nazanin
آفلاین




ارسال‌ها: 98
عضویت: 10 /3 /1395
تشکر کرده: 50
تشکر شده: 130
یه داستان واقعی
RE : 2
خدا بیامرزه پدرتو زهرا بانو
امام حسین نگهدارشون باشه ان شالله
یکشنبه 23 خرداد 1395 - 12:37
ارسال پیام نقل قول تشکر گزارش
1 کاربر از admin-nazanin به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند : admin-zahra ,



تازه سازي پاسخ ها



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش :
صفحه اصلی | انجمن | ورود | عضویت | خوراک | نقشه | تماس با ما | طراح

این قالب توسط سایت روزیکس طراحی شده است و هر گونه پاک کردن لینک طراح پیگرد قانونی دارد !